چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388
دادن جان این همه نیست!

ميرزا علي دستان با اونكه جوون بود براي گذر ميرزا بود ولي خوب ديگه چل چلي ش رفته بود . بالا بلند و چارشونه ، به وقت و خوش مشرب و لوطي. تازه پاشو گذاشته بود تو گذر و كارش معلوم نبود. يه وقتايي باركشي و حمالي ، يه وقتايي هم تو آهنگري سيد جمال پتك ميزد. عصر هم كه مي شد تو زورخونه مرشد گود پهلووناي قديميه گذر مي شد . حكايت ميرزا علي رو كسي نمي دونست. جخ اونقدر بيني و بين الله بود با مردم و با عشق كه تو دل همه يه جور حرمت و اهليت ريخته بود، براي همين هيچكس از حسب و نسبش سراغي نمي گرفت. چند وقتي ميرزا علي سايه ش تو گذر سنگين شده بود. شبي بود تو پاييز كه يهو سر و كله ش پيدا شد اونم تو زورخونه. يادمه پنجشنبه بود و زورخونه هم مثه يتيم خونه شاه عباس كود كرده بود خلق الله. ميرزا علي قدمش پشت گود رو لرزوند و همه قيام كردن رو دو پا. اون شب با رخصت و دم ميرزا كه كلي سوز و مصيبت توش بود ،جووناي قديم خاك گود رو حسابي تكوندن و چرخي هم براي پهلوون سهراب زدن. آخر شب كه زورخونه سوت و كور شد، ديدم ميرزا علي يه گوشه سايه انداخته رو دو زانو و پرت از دنيا . گفتم :آقاميرزا بد دنيا نبيني كه اينطور ماتم زده كزكني كناري؟ گفت: به كردار ميخونه س دنيا، هشيار از دري ميري و لايعقل از در ديگه ش بيرونت ميكنه. اسب روزگار ما هم هنوز دندوناشو نشمردن خودشو داره رسوا ميكنه. جخ يه عمر فانوس كش شب كوچه هاي مردم بودم و گله اي هم نيست. شايد حكمتيه كه امشب قفل سينه يه عمر رو پيش تو بشكونم. تفنگچيه قشون ستارخان بودم تو تبريز. از امير خيز تبريز دوش به دوش مجاهداي اون ديار تا ارگ تهران تفنگ از دوش من پايين نيومد.قشون كه از تقلا افتاد بند باروت دل من هم پاره شد. گفتم سرگشته ديار حبيبم شدم آواره روزگار غريب. تبريز هم ديگه دل نگرون من نبود.
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
ولي كو وطن! حكايت مشروطه كه با فريبكاري رجاله هاي ممدلي ( محمد ) شاه و شيوخ خفيه نويس درباركه تو شب نشيني هاشون تو باغ انگليس دنيا و آخرت مردم رو تو داريه ميرزند يه سره شد، بخت فلك هم برگشت.ده دينار از دنيا قطار قطار از عقبي. جيب مردم بازار شد خزانه بالانشين سفره دربار. پادوي يه صرافي شدم پشت گراندهتل. تا اينكه قصه دلبريه ماه بانو شد زبان خيال اين عاشق آشفته حال. صيد كمند يار و دلشورگي مجنون بي قرار. اظهار عشق اين تفنگ چيه گمنام با پيش كشيه نسخه خطيه گلستان سعدي تو لابيه گراند هتل شروع شد. ماه بانو ولده سعيدالملك پنجشنبه عصر هر هفته تو گراند هتل براي اجنبي ها پيانو مي زد. وطن رو دوست داشت اما براي دلش كه نكنه بونه (بهونه) درختاي باغ تاج الملوك والده مكرمه شو بگيره. ولي خوب نقل عاشقيت جداست. جان خون بهاي عشقه و عاشق البت مشق عشق ميكنه تو قربانگاه بلا. ماه بانو با اينكه تو گراند هتل رفت و اومد داشت ولي تاج ملكه بريتانيا ذوبش نكرده بود.مي گفت:" شكايت معشوق واسه رسم عشقه نه اسم معشوق. اما ميرزا شير صحراي عشقه و آهوبره اي مثه ماه بانو تو اين صحرا زهره عاشقيت نداره". سعيدالملك با امريه ولايت فارس از طرف شاه مجاور شيراز شد و ماه بانو بدنبال پدر. بعد يه ماه از كوچ ماه بانو نامه اي داد پي ام. گفته بود:" نقش پرواز بر سينه من خالي بود و الا كي سبكبارتر از ميرزا ".ميرزا حسابي تو پرتيه خودش بود و رنگش سرخ، گفتم: آميرزا علي دستان ما كي باشيم كه اصلا فكرشو كنيم كه يه عشقي زمين گيرت كرده باشه. جلو در زورخونه رفت و وسط چاردري واستاد و گفت: جوون عشق نردبونه و مرد بي عشق زبون . ميرزا رو فقط اجل ميتونه زمين گير كنه". چند وقتي بعد ، يكي از رجال رو جلو مجلس كشتن و خبرش رسيد كه كار ميرزا بوده و روز بعدش تو باغ شاه از درخت آويزونش كردن. كوچيك و بزرگ گذر ناله بود و همه جا اسم ميرزا. اما بعد سالها هنوز تو مخمه اگه ماه بانو بغل ميرزا واستاده بود ، ميرزا بعدش چيكاره بود؟
شنبه دهم مرداد 1388
خراج آسپیران
.jpg)
یه سال آسپیران ( درجه ای معادل استوار در قاجاریه ) نظمیه واسه قحطی پاشنه دکون کسبه گذر رو کنده بود. قند و غلات نبود و کسادی ش یقه سمساری و دودکاری و مسگری و حتی سلمونی رو هم گرفته بود. حکایت آسپیران و گذر آقا بزرگ اون سال حکایت حرومی و قافله رهسپار نیمه شب بود. هیچکس نمی دونست کی میاد. ناغافلی وقتی پاشو میذاشت تو گذر با یراق و حمایل و چکمه و یه رجاله پاسبون بغلش، که کیسه چل تیکه خراج رو رو کولش میکشید، همه سب (فحش) دهنشون وا میشد. یه روز ده شاهی یه روز پنج شاهی و یه روز بار و بنشن یه روز نمد و گلیم و تشت مسی. یه روز که از دکون مسگری حاج جعفر ، دیگ لبه دار لعاب کاری شو برد حاج جعفر از غصه و دق دکونشو بست و رفت تو خونه ش نشست و دیگه بیرون نیومد. حاج جعفر اهل بود و سرش تو کار خودش ولی شعبون قندی دنیاش با نذر و دخیل و سفره مردم فالوده شده بود ؛ یه روز پشت حاج جعفر در اومد و به بهونه دو شاهی جلو آسپیران قد کشید. آسپیران گفت حکم نظمیه ست و صغیر و کبیر نداره، من بعد پرهیز از حکم هم چوب فلکه. به حاج جعفر هم بگید که دکونش توقیفه. یه پشته آدم جلو دکون شعبون خیمه زده بود. مسیو رجب با اون کلاه لگنی و کت یقه انگلیسی و پاپیون گلدار پهنش که تا اون موقع ساکت کناری تماشا میکرد پرید و گفت: قشون چار ماهه که برگشته و اعلی حضرت با شاه فرنگ خیلی وقته که تو باغ بالا گیلاس برندی ( یه نوع مشروب ) می ریزند و نرد بازی می کنند. شعبون رو کارد می زدی خونش در نمی اومد. سرتاس رو برداشت و کوبید تو فرق سر آسپیران و گذر یهو شد صحرای کربلا. اهالی گذر یونیفرم آسپیران رو رو سرش کشیدند و با اون قلتشن پا بکار نابکارش خرکش از تو گذر انداختنشون بیرون. از اون روز کسب و کاسبیه شعبون سکه شد و مسیو رجب هم تو گذر جایی برای خودش واکرد.
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388
صدای نازخاتون
يه وقتايي ننه م هواييه شمع و آجيل مي شد واسه نذر و دخيل. دستشو اون روز گرفتم و بردمش پيش شعبون قندي.وسط چارسوق نبش حوضچه پري ممد (محمد) فرفره با يه مشت گري گوري دورش ، تشتك هوا مي كرد.نازي خاتون دختر نسناس السلطنه هم بود. بر و روش تو يه لاحاف و روبند هميشه خدا غلاف بود و هر سه شنبه بغل حوضچه پري بلبل نفسش چشاي حيز مش حيدر ريقو رو هم از دكونش مي چروند.
شب شبه يلداست پري جون
بزم خوش عاشقاست پري جون
لب لبه يارم رو ببين
سرخيه انارم رو ببين
با تو زهجرونم چه غم
با تو تش جونم چه كم
وعده تو امشب نرسيد
ناز ادات ز دل پريد.......(1)
نفس ناز خاتون اون روز ولي نقل ديگه اي توش بود.ميگفتن ديوونه ست و آقاي مفتخور دونگش (به فتح اول و دوم ) واسه نسقي كه تو نظميه كشيده ، آجانا باهاش ديگه كاري ندارن. چند سالي بود كه شمع طرب لك و لونداي بازار شده بود هر عصر روزاي سه شنبه. بازارش هميشه ساز بود و با كسي همدم نمي شد. نه لفظي نه كلومي با هيچكس. اون روز ناز خاتون ميون خوندن تيز جست بالاي حوضچه پري و روبند رو كشيد. مش حيدر ذل زده بود تو چشاي نازي و هموني كه تا اون موقع داشت با خودش لاس مي زد حالا تنبونش به قاعده يه تشت خزينه خيس بود. قيافه شمر نازي سور زده بود به هرچي عفريته عالمه. قفل كلومش باز شد و هوار مي كشيد:" نازي نه خاتونه و نه صبيه باباش. يه زموني ريخت و صداش مال خودش بود. آي خلايق خوب ببينيد زخم كهنه روغن داغ و تركه هاي ظالم السلطنه رو. نازي داد زد و ميخوند ، همه جا بگيد...........). تو همين ناغافلي يه دشنه كمر باريك از تو بغلش كشيد بيرون ، از اوناي كه تو دست مير غضباي تو گذره بعد صاف جلوي چش حيرون اون همه گوسفند بي غيرت گذاشت تو گردنش. رنگ حوضچه پري از اون روز برا هميشه پريد و قرمز شد و ساليونه كه صداي نازي مثه پچ پچ تو گوش همه گذر زنگ ميزنه.
(1) اين تصنيف در تاريخ موسيقي ايران هيچگاه نه سروده شده و نه خوانده شده!
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
حکایت پهلوون سهراب

معركه"ش" كه تموم شد نعره اي زد و با تحسر گفت" حق فرصت و علي نگهدارهمه مرشدا ولوطيا و عيارا.هر كه رو زمينه كمر صاف كنه و دستو بزنه به زانو تا چشم نا اهلش درآد. سرو بگير بالا و سفت واستا.حكايت ما ديگه بسته شد. باقيش قصه چرخ فلك زندگيه شماست. بجنگيو نجنگي هر يوميه باهات سرشاخه. پس رستم شو و گرز افراسيابشو زمين بنداز. البت رسم جوونمردي رو قبلش حمايل كن كه دنيا تا بوده همين بوده." پهلوون سهراب هم از زير گذر پريد. اون روز زار و زندگي رو سرم هوار شده بود. مثه مرغي كه جفتشو گم كرده تلوتلو تو گذر سگ چرخ مي زدم. جخ ديگه راسته، راسته نبود و هيچوقت هم نشد. حالا ديگه شده بود ميدون مشقه عربده كشیه يه مشت جوجه چارپوليه دوسانتي.
جمعه دوازدهم تیر 1388
جون کلام
اولش گفتم واسه سازوطرب بنويسم كه بدجوري هلاكشم! بعدش خواستم بزنم تو پر بعضيا حال و حس جاهل بازي و تيغ كشي رو جون داداش ديگه نيستم. همينكه شر شد و دشنه رفت بالا تويي و ..... . نوك قلمو تازه تيزوندم كمي اين پا اون پا كردم و يه چايي نبات و غربتش هوري ريخت تو جونم. گفتيم يه سياهه براش پر كنيم و بريزيم توش هرچي دل گنده مرده. كاغذ چرك ميشه از بس تن صاب مرده"ش" رو ميصابه بهش. واسه همينه كه ميخوام خركش بيارمش تو حوض و با سنگه پا هيكل نسناس "شو" تمييز كنم . كمي چموشي ميكنه حقم داره اون بر و بالاي "رستم" بايدم به خودش بگيره.القصه ملتفت شدم طور ديگه اي " بلت" نيستم سياهه پر كنم . آقام يه وقتي "شاهنومه" رو با كلي غلط غلوط برام رو پرده ميرفت هرشبه خدا. ولي از حق نباس گذشت كه رستم واسفنديار رو با ديزي "تيليت" كرده بود. ولي كلك به رو نمياورد كه بيژن و منيژه رو كيف ديگه ايه براش. اينا رو گفتم نگن كومه رو نزد سر رو مثه خركج كرد اومد بي ياالله تو. از ما كه رفته ولي باز حاليمونه حساب كتاب چيه و به چارميخ و صلابه كشيدن يعني چي. چي ديدي شايد سرمون اومد .

